شبت قشنگ

کمی بلندتر از قامت من خسته

فقط بگو چقدر احوال خدا خوب است

وقتی که دست می کشد

به گیسوان سیاه همچون شب شما بانو

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 14:16 توسط فرهاد ارشاد |

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سید علی صالحی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:4 توسط فرهاد ارشاد |


 

چمدونش را بسته بودیم ،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،

من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.

اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت

گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
“گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”

 

+ نوشته شده در شنبه ششم دی 1393ساعت 20:27 توسط فرهاد ارشاد |




 

 نصر الله قادری، کارگردان، منتقد، نویسنده و مدرس تئا‌تر که تجربه همکاری با انوشیروان ارجمند را در نمایش «هرا» داشته، یادداشتی در رثای این هنرمند نگاشته است.

 به گزارش سایت ایران تئاتر، این هنرمند در یادداشت خود نوشته است:

«پاییز همیشه دلتنگ است. رنگارنگ است. فصل شاعران و شاعرانگی است. پاییز امسال دلتنگ‌ترین پاییز عمرم بود. نوشیروان من رفت. او که ارجمند و گرانقدر بود. از خطه حکیم توس، عاشق تئا‌تر، مهربان و پیربابای ما! مرشدم، زمستان بی‌تو چه کنم؟ من داغ به دل دارم به قاعده آسمان و دریا دریا اشک درجانم جاری است و آرام نمی‌گیرم. بی‌وفایی در مرام نبود باوفا. چنین بی‌خبر، چنین ناگهانی، چنین نامهربان. پیربابا، من هیچ، وقتی می‌رفتی به «بهار» ‌ فکر نکردی، ‌ به تنهایی «برزو» به غریبی «مهربانویت»! به قولی که داده بودی.
 
مرشدم تو از «هرا» با من بودی. همیشه همراهیم می‌کردی. یادت هست وقتی «امشب باید بمیرم!» را با تو، بهار و برزو به صحنه بردیم گفتی: زود است نباید بمیری. من را کشتی با رفتنت. بی‌وفایی کردی. قرار بود باز ستاره‌ام باشی. تو ارجمندم بودی بالا بلند، باوقار، مهربان. همه را تنها گذاشتی. فکر نکردی از تنهایی هول می‌کنیم. زود نبود؟ نوشیروان پارسی‌ام. مرشد صحنه‌های ما، مهربان! نامهربانی کردی و من بغضی به دل دارم به اندازه اقیانوس.» «پیربابا، پدر که اولادش را تنها نمی‌گذارد، می‌گذارد؟ هرگز به یاد ندارم که خلف وعده کرده باشی. دیر سر تمرین آمده باشی. نامهربانی کرده باشی. مرشد تو در حج کنارم بودی. نگفتی در کربلا مرا همراهی می‌کنی؟ قرار نبود در «زخم کهنه قبیله من!» بر غربت سالارمان نوحه کنیم؟ «غم عشق» حسین (ع) را از یاد بردیم تو را چه مژده دادن که چنین آسیمه سر، بی‌خبر، تن‌هایمان گذاشتی و بال گشودی در پروازی بی‌بازگشت؟
 
 پیربابا! نوشیروان ارجمندم، گرامی، بالا بلند حالا چه کنم با این همه تنهایی؟ «بهار» همین نزدیکی هاست، چه بگویمش که من فقط من می‌دانم چقدر دوستش می‌داشتی. مهربانم بی‌وفایی کردی. من امشب مردم بس که بی‌تو «جان» ندارم! من امشب باید بمیرم بسکه تن‌هایم. سرگردانم کرده‌ای در این می‌دان، در این صحنه، در این روزگار. پیربابای من، ما! بالا بلند می‌دانم که بر سفره او می‌نشینی. باور دارم که مولایمان سرور و سالار شهیدان شفیع توست. می‌دانم که بی‌مرگی در چرخه «تولد، مرگ، تولد» می‌دانم که هستی اما رسم وفا این نبود. مرشد در فصل شعر و شاعرانگی اولادش را تنها نمی‌گذارد. این زیبا‌ترین شعر تو را هرگز از یاد نخواهم برد و در مهتاب بی‌تو می‌گریم. نوشیروانم! امشب باید بمیرم! بسکه مرگ می‌بینم. یاد تو، خاطره تو، مهر تو، عشق تو همیشه با من است، باماست. و همیشه هستی، امروز، فردا، همیشه. و من، ما با تو رگبار می‌زنیم در پاییز بارانی عشق. روحت شاد. یادت سبز. نامت نیک تا دیر.»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 14:6 توسط فرهاد ارشاد |

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 12:43 توسط فرهاد ارشاد |

چقدر ساده ام من

هنوز به وقت سرخی دشت

دیدن رقص دستمال های رنگارنگ در باد

و دی بلال گویان را انتظار می کشم

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 14:40 توسط فرهاد ارشاد |

آثار نهایی و مشروط پذیرفته شده در بخش صحنه‌ای سوگواره «خمسه» توسط هیأت انتخاب بخش صحنه‌ای متشکل از حسین پارسایی، مهرداد رایانی و رحمان سیفی‌آزاد مشخص شد. به گزارش روابط عمومی فرهنگسرای ابن سینا، هیأت انتخاب بخش صحنه‌ای متشکل از حسین پارسایی، مهرداد رایانی مخصوص و رحمان سیفی‌آزاد، 7 اثر را به صورت قطعی و 5 اثر را به صورت مشروط و یک نمایش را در بخش جنبی، به شرح زیر برای شرکت در سوگواره خمسه، برگزیدند:

"یک شاخه گل سرخ" نوشته سیروس همتی و کارگردانی فرید یوسف پور

"نقل سرخ"نوشته آرش عباسی و کارگردانی امیر حسینی

"برای زندگان زمان سکوت" نوشته محمد چرم‌شیر و کارگردانی سامان ناصری

"دونه کفترام نذریه" نوشته و کار کاوه مهدوی

"اوکاریتوی قهوه‌ای" نوشته صحرا رمضانیان و کارگردانی محمد احمدی

"من تا مرز من" نوشته ابوالفضل شاه کرم و کارگردانی هما پریسان

"اسب های سرکش" نوشته و کار علی‌محمدرادمنش

"لیلا" نوشته و کار حسین پیر علمی 

"فصلی دیگر" نوشته علیرضا حنیفی و کارگردانی پژمان کاشفی

"فطرس" نوشته عباس عبد‌اله‌زاده و کارگردانی حسین شهبازی

"واقعه خوانی سی ام صفر دویست و سه" نوشته فرهاد ارشاد و کارگردانی برکه فروتن

"در سایه سار سوگ سکوت" نوشته میلاد اکبرنژاد و کارگردانی سمانه کیایی

همچنین نمایش «غریبه‌های همیشگی» نوشته شهرام کرمی و کارگردانی روح اله سنایی در بخش خارج از مسابقه (جنبی) پذیرفته شده است. نخستین سوگواره نمایشی و آیین‌های مذهبی خمسه با هدف ارتقای فرهنگ دینی و تثبیت هنر نمایش در میان شهروندان تهرانی با محوریت سوگواره ائمه اطهار، همزمان با ایام محرم و صفر به همت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، و فرهنگسرای ابن سینا در 4 بخش صحنه‌ای، خیابانی، تعزیه و نقالی برگزار می‌شود

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 20:26 توسط فرهاد ارشاد |

رگم ز درد برآمده است

چقدر قشنگ هست

خیال لغزیدن آن تیغ به روی رگم

شبیه بوسه های ماهی قرمز تنگ بلور تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 12:9 توسط فرهاد ارشاد |

و این همان صدای خسته من است

که باد به گوش دشت می خواند

که مرگ و دیگر مرگ هم

جواب این تن خسته

جواب این های و هوی مکدر ز زندگی

نخواهد شد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 12:5 توسط فرهاد ارشاد |

و شهر من

شهر کلاغ های خسته ایست

که روی سیم تیر چراغ برق ها

به انتظار نشسته اند

که آمدن باران را به گوش ما خبر دهند

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 16:49 توسط فرهاد ارشاد |

در این غبار

در این غبار بی سوار

نگاه کن که این سوار

بدون اسب و بی قرار

به غربت غروب خود

به دشت های سرخ خون

به مسلخ ستیغ آفتاب می رود

+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 13:48 توسط فرهاد ارشاد |

من 

با این همه 

مردمان شهر که عاشقت شده اند

چه کنم؟

دیشب تمام ورق پاره های شعرهای مرا

باد برد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 17:30 توسط فرهاد ارشاد |

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه كابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید كه بری یا كه بمونی

رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا كه خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی كه آدمك نداره

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 11:26 توسط فرهاد ارشاد |

بازیگر جوان تئاتر و سینمای کشورمان، ساعت 8:45 شامگاه شنبه، 24 آبان در بیمارستان پارس تهران درگذشت. به گزارش سایت ایران تئاتر، این هنرمند که بیش از چهار سال با بیماری سرطان مبارزه کرد و تا آخرین روزها، همچنان پر امید و پر تلاش به فعالیت‌های هنری‌اش ادامه داد، عاقبت شامگاه امشب صحنه زندگی را بدرود گفت. بازی در فیلم‌هایی چون «بدرود بغداد»، «گیلانه» و «دانه‌های ریز برف» و حضور روی صحنه نمایش‌هایی از جمله «سیاها»، «خانه‌ای در گذشتهٔ ما»، «عشق آباد»، «آنتیگونه» و «عجایب المخلوقات» تنها بخشی از کارنامه هنری مجید بهرامی به شمار می‌آیند. آخرین فعالیت هنری مجید بهرامی، بر‌پایی نمایشگاهی از عکس‌هایش با عنوان «طناب‌ها و امیدها» بود که تابستان امسال در خانه هنرمندان برگزار شد و عواید حاصل از آن صرف درمان بیماران سرطانی شد. در پی درگذشت مجید بهرامی، مدیر کل هنرهای نمایشی، در پیامی، این ضایعه دردناک را به خانواده آن زنده یاد و جامعه هنری و علاقه‌مندان به هنر تسلیت گفت. در پیام حسین طاهری آمده است:

«هوالباقی « نه من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی‌کنم.» شاید باور مرگ مجید بهرامی عزیز بسیار دشوار باشد. بازیگری که سال‌ها مرگ را به مبارزه طلبید. او با لبخند همیشگی‌اش و انرژی بی‌مانندش گویی بیماری‌اش را به سخره گرفته بود. حالا مجید عزیز در میان ما نیست. اما آثارش، عکس‌هایش، و آن لبخند ناتمامش در یاد و خاطره ما جاودان باقی است. در گذشت این هنرمند سخت کوش را به خانواده داغدارش و همه هنرمندان تئاتر و دوستانش تسلیت می‌گویم و آرزوی صبر و تحمل برایشان دارم.»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 11:16 توسط فرهاد ارشاد |

و باز خوش به حال فرشته ها و جبرئیل

که حال مرتضی برایشان

آواز پر جبرئیل را میخواند

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 16:40 توسط فرهاد ارشاد |

مطالب قدیمی‌تر