شامگاه دوم مرداد هزار و سیصد و نود و یک چه لحظه شومی بر ما گذشت "نصرت ارشاد" عمه من و مادربزرگ سهند شکرزاده بعد از دوره طولانی دست و پنجه نرم کردن با سرطان از میان ما کوچید و داغ رفتنش را بر دل تمام ما گذاشت قطعه ای که در زیر میاید را همان روز در سوگ آن بزرگ  به روی کاغذ آوردم، یادش و روان پر مهرش همیشه پر از ستاره هست این را به یقین و نیک میدانم.
 
ای ساربان بایست،دمی درنگ کن
این پیکری که میبری بانوی مهربان آب و آینه است
ای ساربان این اش که میبری پر از درد و خستگی ست
بانوی سالهای صبوری و سادگی 
از بس که صبر کرد با کوله بار پر از سخاوتش
از این همه صبر خسته است
باور نمیکنی در چشمهای بی فروغ او اندکی درنگ کن
با آن که رفته است در چشمهای خسته اش هنوز مهر موج میزند
ای ساربان چه تلخ میبری مهمان و مونس تمام سالهای ما
این کاروانسرا چه تلخ خانه ای شده برای ما
ای ساربان حالا که از جمع ما میبری این مادر عزیز
بانوی سالهای صبوری و سادگی
آهسته رو شتاب نکن که آرام جان میبری و دلستان ما

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 12:57 توسط فرهاد ارشاد |

غربتت را هیچ شعری نسرود
تنها دو قطره اشک برایت ریختم
و به راه رفتنت ناله ناله کاشتم
شاید که اشکهای من ناله هایم را سبز کند
شاید که غربتت شعری شود که باورش کنند

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 18:24 توسط فرهاد ارشاد |

شبي نشستم و گفتم دو خط دعا بنويسم
دعا به نيت دفع قضا بلا بنويسم

ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگيرم
به کوچه کو چه ي زلف تو نامه ها بنويسم

دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحير
کدام را ننويسم ..کدام را بنويسم

هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم:
قلم دوباره بگيرم از ابتدا بنويسم

دو قطره خون زلبت در دوات تشنه ام افتاد
که من به ياد شهيدان کربلا بنويسم

صداي پاي قلم را شنيد کاغذ و گفتم:
قلم به ليقه گذارم که بي صدا بنويسم

تو بي نشاني و کاغذ در انتظار رسيدن
که من نشاني کو ي تورا کجا بنويسم

تو خود نشاني محضي تو خود دعاي مجسم
براي چون تو عزيزي چرا....چرا بنويسم

سعید بیابانکی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 11:47 توسط فرهاد ارشاد |

چوبک بزن پسر

بگذار تا تق و توق چوبکت

یادم برد که روزگار

با چوبک زمانه اش

چگونه ما را می زند

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 20:5 توسط فرهاد ارشاد |

نمی شود به جای آن که جام به جام زنم

لبی به جام زنید و من یرای سلامتی

لب یه جام شما بزنم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 10:11 توسط فرهاد ارشاد |

من دارم میرم جام حهانی،کسی نمیاد؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 13:18 توسط فرهاد ارشاد |

ببخش آینه

دیگر وقتی که دلتنگ می شوم

برایم چاره ای نمانده که دلتنگیم را

با شما قسمت کنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 10:23 توسط فرهاد ارشاد |

حالا که مرا رها کرده ای در باد

مثال گیسوی پریشانت خیالی نیست

هر چند که به دلبری زلف آشفته شما نمیرسم

اما همین مرا خوش است

که به دست شما رها شده ام در باد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 17:56 توسط فرهاد ارشاد |

تشکر ابوالقاسم طالبی از لیلا حاتمی

به گزارش چهره نیوز؛ در پی اتفاقات پیش آمده در فستیوال کن و نامه عذرخواهی لیلا حاتمی، ابوالقاسم طالبی کارگردان سینما در یادداشت کوتاهی که در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده در این باره مطلبی را بیان کرده است: هو المصور اواخر فصل بهارمان مصادف شد با حرکت سینماگر آزادمنش دیگری که بی تاب می‌شود، آن هنگام که جریحه دار شدن احساسات مردمش را مشاهده می‌کند پس قلمش از قلبش الهام می‌گیرد و متواضعانه از حرکت ناخواسته‌اش عذر خواهی می‌کند و مهر باطل دیگری می‌زند بر انگاره‌های غیر منصفانه نسبت به بانوان سینمای ایران و آموخت به کسانی که با او عکس در قاب سیاست دارند تا هرگاه اشتباهی خواسته یا ناخواسته بر رنگین کمان ملت ایران قصه و غصه‌ای ایجاد کرد، نه ترس و لاف در خلوت، نه لجبازی در جلوت، بلکه با شجاعت بزرگی و بزرگ ماندن را به میدان بیاورید. و الحق چه با صداقت و هنرمندانه به ما آموختی. سپاس بانوی سینمای ایران سرکار خانم لیلا حاتمی ابوالقاسم طالبی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 19:38 توسط فرهاد ارشاد |

همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما 
کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما
شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما
بهریک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما
عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

((میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری))

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 15:1 توسط فرهاد ارشاد |

19 اردیبشهت - تالار حافظ - عکاس : علی زمانی


+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 17:29 توسط فرهاد ارشاد |


بر زمینه سربی صبح

 سوار

           خاموش ایستاده است

 و یال بلند اسبش در باد

                 پریشان می شود
 

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی كه                              

           حادثه اخطار می شود. 

 

 ***

 

كنار پرچین سوخته

 دختر

           خاموش ایستاده است

 و دامن نازكش در باد

                    تكان می خورد

 

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند!

هنگامی که مردان
          - نومید و خسته -

                         پیر می شوند !

احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 21:14 توسط فرهاد ارشاد |

من خدا را دیدم

لای موهای شما

اشک آن کودک هم

خنده آن پیرمرد

رنگی از رنگ خدا بود

جنس تنهایی من

شکل زیبای خدا

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 21:18 توسط فرهاد ارشاد |

خداحافظ گابریل عزیز

حالا دیگر بی تو

هیچکس غصه یک سال تنهایی ما 

را هم نخواهد خورد

چه رسد به صد سال تنهایی!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 15:43 توسط فرهاد ارشاد |


لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست...بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم...لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم...مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد...دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی...بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست...یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند...پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود...تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو...دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست...این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز...این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند...این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید...مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود...بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد...شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک...اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم...باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم...با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند...در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند...گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند...مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند...در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد...بانوی هنر،هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است...یک تو،وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید...ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم،بروید...مالِ خودتان دار و ندارم،بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم...آماده کنید جوخه را،می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز...مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست...مرد است ولی خانه ات آباد،شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود...لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم...باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد...دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد...صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند...داود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد...آرایش تصویر به هم می ریزد

اِی روح مرا تا به کجا می بری ام...دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم...با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند...بر زیر و بمِ باغ،قلم می گیرند

این پنجره تصویرِ خیالی دارد...در خانه ی من مرگ تَوالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست...آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام...آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند...دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم...من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام...بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم...از کوچه ی ما می گذری می میرم

سوسو بزنی،این شهر چراغان شده است...چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای...حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی...گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی...بانوی شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری...من جان دهم آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند...جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز...این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم...با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن...اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما...اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است...لعنت به تَنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم...با پای خودم می روم این بار گلم


 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 12:19 توسط فرهاد ارشاد |

مطالب قدیمی‌تر